اپیزودها
مسئله خیلی فراتر از یه گرونی سادهست. ما همیشه عادت کرده بودیم که تکنولوژی هر سال ارزونتر میشه، کوچیکتر میشه، سریعتر میشه…
⛏️اما اتفاقی که امروز تو کارخونههای تولید تراشه داره میافته، یه تغییر پارادایم اساسیه. یعنی قوانین فیزیک و محدودیتهای مهندسی دارن با اشتهای سیرناپذیر هوش مصنوعی تصادف میکنن. ما الان وسط یه ابرچرخه یا همون «سوپر سایکل» تاریخی تو صنعت حافظه هستیم.
اثرات این کمبود حداقل تا سال 2027 و حتی بعدش، روی تکتک دستگاههای الکترونیکی که استفاده میکنید سایه میندازه.
همیشه یه سؤال بزرگ درباره این شرکتهای سازنده حافظه وجود داشته؛ اینکه چرا این صنعت تا این حد بیثباته؟ یعنی وقتی به تاریخچهشون نگاه میکنی، همیشه یا دارن با پارو پول جابهجا میکنن یا تو لبه ورشکستگی دست و پا میزنن. چرا نمیتونن یه تعادل ساده بین عرضه و تقاضا ایجاد کنن؟
تصور کنید سال ۲۰۱۶ست.
آیندهی هوش مصنوعی، توی یک جعبه جا شده.
مردی با کت چرمی مشکیِ معروفش، خودش جعبهای بزرگ و سنگین رو بغل کرده.
اون جعبه اولین ابرکامپیوتر اختصاصی هوش مصنوعی دنیاست؛ DGX-1.
و این مرد کسی نیست جز Jensen Huang
بنیانگذار و مدیرعامل NVIDIA.
گوگل رو تصور کنید در سال ۲۰۱۵؛
یک غول پولساز مطلق. ماشینی بیوقفه برای چاپ پول. شرکتی که دهها میلیارد دلار درآمد از جستجو و تبلیغات داشت و از بیرون، بینقص به نظر میرسید.
اما اگر آن روزها یک کارت ورود میگرفتید و وارد راهروهای گوگل میشدید، با تصویر متفاوتی روبهرو بودید:
یک کارگاه عظیم، درخشان، پر از نابغههای کنجکاو… و بهشدت بینظم.
تصور کنین مهمترین شرکت جدید دنیای هوش مصنوعی،
نه از دل یک ایده خلاقانه، بلکه از دل یک شورش فلسفی به دنیا اومده باشه.
شورشی که درست وسط OpenAI اتفاق افتاد؛
جایی که GPT ساخته شد.
تصور کنید سال ۲۰۱۸ست. بیتکوین زیر ده هزار دلاره و مخالفانش هر روز مقاله مینویسن علیه ماینرها:
«این صنعت، برق جهان رو میخوره»، «ماینینگ دشمن محیط زیسته».
وسط این هجمه، توی سیدنی دو برادر استرالیایی دنیل و ویل رابرتز یه فکر عجیبی تو سرشونه:«بریم کانادا… برق آبی رودخانههای ونکوور رو تبدیل کنیم به بیتکوین سبز.»
تصور کنین یک پسر هلندی، بدون پول، بدون پارتی و حتی بدون شغل درست و حسابی ، وارد آمریکایی میشه که هر روز صدها نفر نابغه دنبال فرصتان. نه تابلوی هاروارد روی دیوار داره، نه پسر خانوادهی خاصیه و نه نابغهاس.
تو هلند اقتصاد خوند و دکتری مدیریت بازرگانی گرفت و خودش تو کتابش میگه: مدرکم فقط نقطهی شروع بود. افتخار من، بیست سال حضور تو خط مقدم بیزنسه.
هران،۱۹۷۸. صدای بمبها. خانهای که لرزیده، یک پسربچه که به سقف خیره شده و نمیفهمه چرا دنیاش داره از هم میپاشه.
چند سال بعد، ۱۹۸۴. یک خانواده، ۲۴ ساعت فرصت برای خروج از کشور. یک چمدان لباسهای زمستونی، و یک بلیط بیبازگشت به سوئد کشوری که اون پسربچه حتی اسمش رو درست نمیدونست.
تصور کنین شرکتی رو که همه فکر میکردن تموم شده. سهامش زیر دو دلاره، بدهی تا خرخره، کارمندها دارن یکییکی میرن، و رقیبش، یعنی اینتل، اونقدر جلو زده که دیگه کسی حتی اسمش رو جدی نمیگیره. همهچیز آمادهی یه پایان تلخه. تا اینکه یه زن با لهجهی آرام تایوانی، با ذهنی مثل تیغ، و یه باور محکم وارد صحنه میشه: لیزا سو.
اون تصمیم میگیره از یه خرابه، دوباره یه غول جهانی بسازه.